تبلیغات
بغض قلم - یارب تو کلید صبحو در چاه انداز!
 
بغض قلم
ماییم و نوای بینوایی....بسم الله اگر حریف مایی

به دلشوره افتاده ام
مبادا امشب صبح شود و امروز، فردا..

ای کاش روزگار حوالی همین روزهای ابری هی در جا بزند
حوالی همین امروزی که خیلیها هستند..
دلم برای زاینده رود تنگ نمی شود به خدا..
نگران چهارباغ و میدان امام نیستم..
مبهوت قامت چهل ستون نشده ام..
سی و سه پل،خواجو ،هشت بهشت و ..و ...و اصفهان رادلربا می کند اما..
اصفهان برای من با این حکایتها شروع نشد که با این ها تمام شود..
اصفهان برای من با هیاهوی اتاق 257 شروع شد
جان گرفت و هزار هزار بهشت شد..
با ریحانه،الهام،فایزه،حمیده(که جایش چقدر خالیست)،و...
ای کاش روزگار حوالی همین روزها هی در جا بزند!
دلم تنگ می شود..
اما نه برای اصفهان..
اصفهان برای من یعنی زهرا
زهرا و مهربانیهاش
یعنی خاطراتی که گم نمی شوند هرگز!
خنده های دوشادوش هم،گریستن های در آغوش هم..
دلم تنگ می شود ..
اما نه برای اصفهان..
برای سمیه ،ناهید،ریحانه،سمانه...
برای مهربانیشون،معرفتشون و صبر بزرگشون در برابر بدخلاقیام ،
اصلا برای خود خودشون!
ای کاش روزگار حوالی همین روزها هی در جا بزند!
و روز آغاز دوستی من با فرناز،هزار بار تکرار شود...
و هی برسیم به آن روز بارانی..
و هی شب ها را تا صبح،با صداقتی که گرانست این روزها،حرف بزنیم..
و باز برگردیم به روز آغاز دوستیمان..
و حتی نرسیم به امروز که کمی...
دلم تنگ می شود
اما نه برای اصفهان
برای فرنازو مهربونیاش،برای دل بزرگش،
حتی برای اخمهای گاه و بی گاهش که راهروی دانشکده هم بغضش می گیرد از آن،چه رسد به من!
(دلم میخوادا تو همون حالت برم تو بغلش و صد تاماچش کنم)
و گامهایی که این روزها تند تند از من دور می شوند و من به این دلگرمم که جای دوری نمی روند لااقل!
ای روزگار!همیشه امروز باش..
یا برگرد و دیروز بمان..
فردا که خبری نیست..
دلم در پیچ . وخم زنده رودت نمانده به خدا...
دلم نگران قصه ایست که با محدثه شروع کرده ام..
محدثه ،مهربانیهایش، باور بزرگش و دستهایی که نگذاشت زمین بخورم..
برای همه آن روزها..
همه روزهای تلخ و شیرین با هم بودن..
کتابهای نیمه تمام،حرفهایی که تمامی نداشت و من شرط می بندم که فلسفه هیچ فیلسوفی به قدر حرفهای ساده ما دنیا را سر حال نمی اورد..
یا لااقل من با دنیا عوضش نمی کنم..
ای کاش روزگار برگردد و حوالی همین شب های با هم بودن هی در جا بزند!
خدایا باور کن ما هنوز خیلی کار نا تمام داریم!
باید از همه استادها عکس بگیریم..
علم النفس بخوانیم..
اصلا سی و سه پل تا خواجو را دست در دست هم پیاده برویم..
باران بیاید و خیسمان کند..
اصلا می دانی چقدر حرف نگفته داریم؟!
ای روزگار!بمان!
بگذار بگویم چقدر دلم تنگ می شود برای فردوس و آرامشش..
برای الهام و عشق بزرگش به آزادی..
برای الهه و دنیای پیچیده اش..
برای اشرف ومعرفتش و دوستی پایدارمان که رازش بر هیچ کس فاش نیست..
برای حدیث و مهربونیاش،برای مولود و سلیقه ای که ادمو سر ذوق می اره..
برای پریسا،مرضیه،مریم،اکرم،آرزو..
برای نوشین،مهتاب،فاطمه
برای زهره و روزهای بارانی..برای هرا،مونس،سیماو...و...خیلیهای دیگه که فردای تو، ما را از هم دور می کند..
من شاید هیچ وقت نتوانستم غمی از دل هیچ یک بردارم..
ولی با شادی انها شاد بودم و با غمشان غمگین..
خیلی وقتها ناخواسته غم به دلشان نشاندم یا حالشان را نفهمیدم ولی ..
با خنده هایشان خندیدم و با اشکشان اشک ریختم..
حالا تو ما را از هم دور کنی از کجا بدانم اونها شادند یا غمگین..
از کجا بدانم؟هان؟!
و اگر ندانم اصلا چگونه بفهمم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!
گم می شوم اصلا!
اصفهان ارزانی خودت!
اصلا دوستانم را با من روانه کن،من قول می دهم دیگر اینجا پیدایم نشود..
اصفهان یعنی برای من خیلی ها که فردای تو آنها را از من می گیرد..
و تو اصرار داری بگذری..
اصلا کجای دنیا کسی دوباره فرناز را تکرار می شود؟!..
کجای فردایت به دیروزهای با محدثه می ارزد؟..
خودت هم که می دانی فردا خبری نیست..
پس ای روزگار همیشه امروز باش
یا برگرد و دیروز بمان..
فقط جلوتر نرو!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد


من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد!





مدیر وبلاگ : شكوفه دادفرنیا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 Counter code -->